گاه نامه

. . . زندان وطن . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 19 Oct 2011

گاهی اس ام اس جالبی به دستمون میرسه. یکی نوشته بود:

“با تاملی بر تبلیغات رسانه ای کانال های ماهواره ای خارج نشین، به سادگی می توان نتیجه گرفت ایرانیان امروز مردمانی چاق، معتاد، دارای ناتوانی جنسی، با بینی بزرگ و در پی مهاجرت به کانادا یا استرالیا هستند.”

دیروز تصادفا مکالمه ی تلفنی دو دوست را برایم تعریف کردند. یکی از دو دوست بسیار مشتاق مهاجرت از ایران به کانادا، تا جایی که “مهاجرت از ایران” را با عبارت “رهایی از زندان” تشبیه می کند. خیلی دردناکه آدم احساس کنه خونه براش زندان شده. کسی که خونه براش زندان شده، تن به خیلی چیزا میده که بتونه از زندان نجات پیدا کنه. یکی از دردناک ترین چیزایی که بهش تن میده، اینه که با خفت میره به جایی که باید با سرشکستگی به عنوان یک تروریست بهش نگاه بشه. توی خونه چون فقیر نیستی، همیشه از ناحیه ی یک اکثریت فقیر تهدید میشی (بیشتر از همه فقر فرهنگی منظورم است وگرنه با این اوضاع آشفته توزیع ثروت و عدالت، نمی دانیم کی فقیر مالی است و چه کسی ثروتمند واقعی). بیرون از خونه هم نام ایران و ایرانی با تحریم و ترور و … گره خورده.

باور کنیم هنوز ایران ما، برای هر ایرانی از هر نژاد و قبیله، بهترین کشور دنیا برای زندگی است. خیلی بی انصافی است اگر قدر امنیت کنونی ایران را ندانیم. نگاهی به کشورهای شیعه ی همسایه مان بیندازیم می بینیم چه بر سرشان آمده و میاید. جنگ بین شیعه و سنی در عراق و افغانستان و پاکستان بیداد می کنه. اگر هر آینه حکومت کنونی ایران، ضعیف شود، اوضاعی بسیار اسف بار تر در انتظار همه ی ما ایرانیان خواهد بود.

می گفت اگر این حکومت برود، یقینا حکومت بعدی که در ایران بر سر کار خواهد آمد، حکومتی سکولار(لامذهب) خواهد بود. گفتم، وقتی از کسی که فقر فرهنگی داره، طناب محکمی(حداقل به خیال و خواب خوش خودش) را باز بگیری، باید به جایش طناب محکم دیگری به دستش بدهی تا تعادلش به هم نخورد. هر طناب دیگری جز مذهب بخواهی به دستش بدهی، باید پیش از آن، شعورش را خانه تکانی کرده باشی. برای خانه تکانی شعور هم باید چند نسل کار فرهنگی مداوم بی وقفه بر روی بچه ها انجام بشه تا نتیجه بده.

انتظار اینکه جداکردن مذهب از سیاست برای مردم ایران، منجر به پیشرفت و ثبات کشور شود، خیالی خام است. شاید بهترین رخدادهایی که باید برای این مردم پیش می آمدند همین هایی بودند و هستند که در سی و سه سال پیش آمدند و کماکان دارند پیش می آیند. به قول مونتسکیو هر ملتی سزاوار حکومتی است که دارد.

 

. . . عجل فرجک . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 15 Oct 2011

پدرم خاطره ای از اواخر حکومت پهلوی نقل می کردند. می گفتند سال های آخر حکومت و خصوصا سال آخر، کارمندان دولت به صورتی با ارباب رجوع ها رفتار می کردند که عمدا دشمن تراشی شود. که همه ناراضی از هر اداره ای بیرون بروند. هیچ کارمندی کارش را درست و به موقع انجام نمی داد و در پس همه ی این خراب کاری ها، تعمدی آشکار هویدا بود. به گونه ای اعتصاب خفته و بلکه بسیار مخرب تر و خطرناک تر از اعتصاب رخ می داده است.

این روزها و هفته ها و ماه ها که در اداره ی مشخصی به دنبال احقاق حق شرکت مان هستم، این خاطره ی پدرم در ذهنم رخنه می کند و مدام به خودم می گویم، احتمالا کارمندان آن روزگار نیز در انتظار فرج آقا بوده اند. اگر این گونه باشد، با صدای بلند می گویم:”عجل فرجک“! شاید بروم روی شیشه های خودروهایمان هم بنویسم!

فقط خدا کند وقتی بیاید که نوشدارو پس از مرگ سهراب نباشد…

 

. . . حسن، خاطره ای فراموش نشدنی . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 11 Oct 2011

در ذهنم هرچه به عقب برمی گردم، به یاد می آورم همیشه صورت و دستهای محمود پر از چین و چروک های عمیق و پوستش از آفتاب داغ و سوزنده ی آن دیار سوزان، سوخته و سیاه بود. صدای آرامی داشت و همیشه سرش به کار خودش گرم بود. زودتر از همه می آمد، بیشتر از همه زحمت می کشید و دیرتر از همه می رفت. اهل و عیالش هم از همه ی کارگرهای پدرم سنگین تر بود. سن و سالش در حدود پدرم بود ولی سه برابر پدرم، نان خور داشت. همیشه خندان بود و هرگز از چیزی نمی نالید. وفادار ترین کارگر پدرم بود و هرگز کسی از او دروغ نشنیده بود، بدی ندیده بود. یادم نمی آید او را در حال نماز یا عبادت دیده باشم، نمی دانم شاید هم عبادتش را پیش چشم دیگران انجام نمی داد.
تا پیش از انقلاب، مدرسه ای که می رفتم، خصوصی بود. گزینش سختی از بین طبقات خاص جامعه برای ورود به مجموعه ی آموزشی اش در نظر گرفته بودند. بعد از انقلاب، این گزینش، کم رنگ شد و بعد از شروع جنگ، کاملا از بین رفت. حال دیگر از همه طبقات جامعه در کلاس های درسی مدرسه دانش آموزان رنگ وارنگ وجود داشتند. دست بر قضا، حسن، پسر بزرگ محمود، با من هم کلاس شد. پسری آرام و قوی هیکل و بلند بالا بود. گمان می کنم از من دو سالی بزرگ تر بود که به خاطر مشکلات جنگ زدگی، نتوانسته بود دو سال اوج بحران جنگ را ادامه تحصیل دهد و حالا با من به یک کلاس می آمد. کلاس دوم راهنمایی بودیم. کم رو و خجالتی بود و همیشه فاصله ای از من و سایر هم کلاسی ها حفظ می کرد. بیشتر با دو نفر از هم کلاسی ها که مثل خودش از همان روستا به این مدرسه می آمدند می جوشید. البته با من خیلی خوب و صمیمی بود. یادم می آید یک روز که با یکی از بچه های دو سال بزرگ تر از خودم دعوایم شده بود، علی رغم نسبت فامیلی اش با دشمن من، جانب من را گرفت و آن فامیلش را کتک مفصلی زد.
از دبیرستان به بعد مدرسه های ما جدا شد. به جز گه گاه در موسسه کشاورزی پدرم، او را که برای کمک به پدرش در مواقع بحران های کاری به آنجا می آمد دیگر نمی دیدم. حرف چندانی هم با هم نداشتیم. باعبور از دوران شتابان بلوغ و نوجوانی هر دوی ما وارد دنیاهای دیگری شده بودیم. دنیای نوجوانی من پر از سیری و موسیقی و رقص و ورزش و تفریح و شادمانی و دختر بود و از دنیای او کاملا بی خبر بودم. هنوز هم بی خبرم.
سال ها پشت سرهم به سرعت سپری شدند. ترم پنجم دانشگاه بودم که شبی پدرم خسته و مانده به خانه آمد و به سختی، ماجرای پیش آمده را برایمان گفت. آن روز صبح، مثل روزهای دیگر برای حسن و پدرش شروع شده بود. حسن که به تازگی از خدمت سربازی به خانه و روستا بازگشته و اکنون تنها فرد دارای مدرک تحصیلی دیپلم در فامیل و خانواده اش که حتی تا پنجم ابتدایی هم سواد نداشتند بود را در همان روزها به نامزدی دخترعمویش درآورده بودند تا در هفته های بعد با یکدیگر ازدواج کنند. حسن می رفت تا نان آور خانواده ی خودش بشود. روزها به پدرش کمک می کرد. آن روز هم تراکتور را از موسسه برداشته بود و با برادر خردسالش که به گمانم در حدود 4 یا 5 ساله بود برای انجام کارهای مزرعه که تا موسسه در حدود 3 کیلومتر فاصله داشت راهی شده بود. تمام مدت روز را به بسته بندی گندم های درو و خرمن شده پرداخته بود و نزدیک های غروب آفتاب، با برادرش سوار بر تراکتور راهی روستا و موسسه شده بود. در میان راه، ناگهان کنترل تراکتور برای لحظه ای از دستش خارج شده و به روی پشته ای از خرمنی کاه مجاور جاده منحرف شده بود. سینه ی زیر تراکتور به قله ی خرمن چسبید و چرخ های عقب تراکتور از زمین اندکی بلند شدند. حسن هرچه اندیشید نتوانست راهی برای جابجا کردن تراکتور روشن پیدا کند. تنها راهی که به ذهنش رسید این بود که با دست کمی از کاه های زیر سینه ی تراکتور را جابجا و خالی کند تا با پایین آمدن تدریجی چرخ های تراکتور و تماس آنها با زمین بتواند دوباره تراکتور را به سمت روستا و موسسه به حرکت درآورد.
تلاش شدیدی را شروع کرد و کم کم با کمتر شدن ارتفاع پشته ی کاه، تراکتور به زمین نزدیک تر می شد. ناگهان با سُرخوردن مقدار زیادی کاه از زیر تراکتور، شاسی سنگین تراکتور بر روی کمر حسن قرار گرفت و سینه و صورت او را به باقی مانده ی پشته ی کاه چسبانید. اکنون چرخ ها با زمین برخوردهایی می کردند و تکان های شدیدی به بدن گیرافتاده ی حسن می دادند. به فاصله ی کوتاهی توفانی از کاه به هوا برخاست و ریه های حسن با هر دم و بازدمش از کاه پُر و پُر تر می شدند. حسن از هوش رفت.
برادر کوچک حسن گریه کنان به سمت روستا می دود. حدود یک و نیم کیلومتر برای پاهای پسر بچه ی 5 ساله مسافت زیادی است. نمی دانم چقدر طول می کشد تا اهالی روستا را متوجه کند و خودشان را به حسن برسانند. حسن را نیمه جان در حال اغما با ریه های سوراخ سوراخ و خراشیده و زخمی پُر از کاه به بیمارستانی در نزدیکی روستا می رسانند. پدر تا اینجا را گفت و دیگر نتوانست بماند. به رئیس بیمارستان که از دوستان مان بود تلفن کرد و عازم بیمارستان شد. حسن را دو روز در بیمارستان زنده نگاه داشتند و سرانجام حسن از دنیا رفت. پدرم از شدت اندوه، تراکتور را فروخت، پول تراکتور و تمام مزرعه را به محمود بخشید.
آن روزها خیلی چیزها را نمی دیدم. به فاصله ی کوتاهی از این ماجرا، شاید یک سال شاید دو سال اما بیش از این نبود، پدرم همه ی موسسه را تعطیل کرد و از آن دیار و از این دیار کوچ کرد و رفت. سه سال بعد، محمود که دیگر هرگز نتوانسته بود از آن مصیبت کمر راست کند، ناگهان از دنیا رفت. آن موسسه دیگر هرگز کار نکرد و تا امروز که بیست و سه سال از آن ماجرا می گذرد، هنوز تعطیل است. امروز پدرم هم از دنیا رفته است و اگر دنیای دیگری باشد، حتما باز هم هر سه پیش هم و دوست و یاور هم هستند. خدا هر سه شان را بیامرزد.

. . . بوی ماه مهر . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 23 Sep 2011

بوی ماه مهر میاید. بوی درس و مشق.

آغاز پاییز، فصل آغاز آرام گرفتن طبیعت در آغوش سرد زمستان. تا نو شدنی دوباره.

سرانجام تابستان داغ رفت. تابستانی که آغاز و پایانش در سواحل دوست داشتنی(هرچند محدود و نه چندان پاک!) دریای همیشه خزر! گذشت. با دخترک و پسرکی که حسابی از شنا در دریا لذت بردند و با همسفری که دختر دریا نامش نهاده ام.

داشتم می نوشتم دلم هوای یکی از آهنگ های قدیمی مورد علاقمو کرد که روزنامه دیواری عزیزم زحمت کشیده بود و دانلود کرده بود. دانلودی که کرده بود یک فایل نیم ساعته از مجموعه ای آهنگ های قدیمی محبوب مون است و من این یک آهنگ را به صورت تکی می خواستم که عادت دیرینه ام را که همانا تکرار هزارباره ی یک آهنگ با هدفون است بر سرش (بر سرم) بیاورم.

 

ناگهان در میان گشتن ها برای دانلود چشمم به خبری قدیمی افتاد که تکان دهنده بود. خواننده ی محبوب این آهنگ سال 83 درگذشته بود و من تازه این خبر قدیمی را تصادفا دیدم. نارسایی ناگهانی مغز در نیمه شبی شهریور تابستانی موجب مرگ آرام او در خواب در سن 47سالگی شده بود.

دو آهنگ معروف فیلم Flash Dance به نام های Gloria  و  Imagination را او خوانده بود. شاهکارش ، موزیک ویدئوی معروف Self Control با شعر زیبایش را همه ی هم سن و سالان من تا پایان عمر به یاد خواهند داشت.

به خاطر همه ی لحظات و خاطرات خوشی که با صدای او برایم آفریده شد، روزی بر مزارش گلی خواهم برد. آن روز دور نیست.

آخر Self Control میگه : That this night will never go و عاقبت شبی از شب هایش همین اتفاق برایش افتاد تا هرگز آن شب برای او تمام نشود.

این هم لینک جالبی که Positivism به یاد او درست کرده است.

این هم سایتی که به یاد او درست کرده اند.

این هم سایتی که لینک دانلود موزیک ویدئو را گذاشته.

از این که بگذرم، اما عجب حال و هوایی داشت وقتی موسیقی های مورد علاقه ام را Playlist کرده و با هدفون موبایل پشت سر هم با صدای بلند گوش می دادم و هم زمان نهار روز جمعه ی مورد علاقه ی خانواده (سبزی پلو ماهی) را در آشپزخانه می پختم و هم زمان ورزش های مورد علاقه ام را در هال همراه با طی مسافت بین این دو فضا با کمی حرکات موزون و لب خوانی شعرهای آهنگ ها و هم زمان سرک زدن به میله ی بارفیکس دوست داشتنی ام بر سر در اتاق پسرک پلی استیشنی ام انجام می دادم! باید یاد بگیرم هر روز در ساعت هایی که ممکن هست خودم را از قید و بند افکار مسموم روزمره رها کنم. چقدر خوب و لازمه. شاید این چیزی باشه که خیلی ها بهش نیاز دارن اما خبر ندارن که اگر بخوان اون ها هم مثل من می تونن !

. . . زن و مرد (1) . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 04 Sep 2011

میگه یکی از فرقای زنا با مردا اینه که زنا تو جمع زنونه همه چیز خصوصی شون رو به هم میگن اما مردا هرگز مسائل خصوصی شون رو حتی به صمیمی ترین دوستشون هم نمی گن.

بهش میگم یکی دیگه از فرقا اینه که زنا وقتی ناراحتن دوست دارن حرف بزنن و براشون اصلا اهمیتی نداره که دارن چی میگن اما مردا وقتی ناراحتن سکوت می کنن و خیلی به سختی حرف می زنن.

. . . V سه تا! . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 04 Sep 2011

از ترکه می پرسن چندتا بچه داری. دو تا انگشتشو می بره بالا و میگه سه تا!

میگن این که دو تاست. میگه منظورم اون سه تاست که پایینه!

. . . خوبان 1 . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 01 Sep 2011

رستوران گیلانه (برای ورود کلیک کنید)
رسم نمک شناسی است که وقتی نمک خورده ایم نمک دان را پاس بداریم! سیاکباب و سیاجوجه عالی بود…

. . . فیلم های سینمایی . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 01 Sep 2011

مدت نسبتا مدیدی است که به ندرت فیلم خوبی دیده ام. بازیگران خوب و کارگردانان بهتر هم یا دچار رخوت یا دچار تن دادگی شده اند.

سینمای داخل که از ازل مرخص است. سینمای بیرون را عرض می کنم.

. . . مادرمان زمین . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 19 Aug 2011

ما متعلق به خودمان هستیم، مادرمان، زمین هم متعلق به ماست. همه جای این زمین خاکی با هر دولتی و هر حکومتی و هر ظلم و هر عدالتی مال ماست. این که روز تولد، پا بر کجای زمین گذاشته ایم، دست خودمان نبود اما اینکه تا روز مرگ، روی کجاهای زمین زندگی کنیم و روی کجاهای زمین قدم بگذاریم، دست خودمان و همت و شعور خودمان است. این همه چیزهای خوب و تمیز روی زمین همه مال خوب و تمیز زندگی کردن ماست. تا بخواهیم هست و خواهد بود.

. . . استقلال، آزادی، مهاجرت . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 15 Aug 2011

 

 

 روزگاری نه چندان دور آدم های کشورهای قوی به زور سلاح گرم و سرد و شلاق از آدم های کشورهای ضعیف به عنوان نیروی کار ارزان استفاده می کردند. پیش از هر انتخابی گروه کثیری از آنها را از نظر جسمی می آزمودند تا مبادا هزینه ی حمل و بردن شان با کشتی از این سر دنیا به آن سر دنیا موجب ضرر و زیان شان شود و برده ای بیمار و ضعیف و مردنی نصیب سرمایه گذاری شان شود. سال ها گذشت، بردگان زیادی شورش کردند و خواهان حقوق انسانی خود شدند. آدم های کشورهای قوی(که البته بسیار حیله گر و مکار هم بودند) دور هم نشستند و تصمیم جدیدی گرفتند. اعلامیه ای جهانی تصویب و اعلام کردند به نام حقوق بشر! و زان پس بردگان به آزادی که می خواستند رسیدند. تا آن زمان به ازای کاری که هر برده انجام می داد، مکان خواب و استراحت و سه وعده خوراک و پوشاک دوره ای می گرفت اما از این زمان به بعد، برده داران سابق که حال کارفرما نامیده می شدند به برده های سابق که اینک کارگر نامیده می شدند حقوق و دستمزد قانونی پرداخت می کردند. این حقوق و دستمزد به قدری حساب شده بود که کارگر با آن تنها بتواند مسکن و خوراک و پوشاک و در صورت صرفه جویی کمی هم اسباب تفریح یا گردش فراهم کند. از دیگر سو، آنقدر برای او کالاهای مصرفی لوکس با تبلیغات براق درست کردند که هرگز نتواند چشم و دل از آنها بردارد و مبادا در پایان ماه، پس اندازی هرچند اندک داشته باشد. صنایع شان رونق بیشتر گرفت. به نیروی کار و متخصص بیشتر نیاز بود. برده داران دیروز و کارفرمایان امروز تصمیم های جدیدی گرفتند. مرزها بسته شد. به هیچ کس به صورت عادی اجازه ورود به کشورشان و یا در صورت ورود، اجازه ی کارکردن ندادند. به قول خودمان، بازار سیاه درست کردند. از سوی دیگر در کشورهای ضعیف ایجاد فقر بیشتر و گرسنگی و بیماری و جنگ و ناامنی (و البته انقلاب!) کردند. در کوتاه مدتی مردم کشورهای ضعیف را آن چنان با تبلیغات فریبنده مسحور مدینه ی فاضله ای ساخته و پرداخته شان نمودند که برای رسیدن پای شان به آنجا حاضر بودند از همه چیز خود بگذرند. تو گویی همه انگیزه ی خداوند از خلق بشر، هجرت از کشوری ضعیف به کشوری قوی بوده است. اینجا نوبت نو برده داران شد. قوانین سخت گیرانه ای برای جویندگان کار و زندگی در کشورشان وضع نمودند. کسی که موفق به گذشتن از همه ی هفت خوان آنها می شد در آخرین مرحله باید از آزمایشات پزشکی دقیق و سخت گیرانه ای عبور نماید.

رنگ و لعاب ها عوض شده اما روند همان روند برده داری قدیم است. هیچ منشور حقوق بشری هم نمی تواند و نتوانسته جلوی زیاده خواهی های نظام سرمایه داری را بگیرد. انسان، اشرف مخلوقات، در میان این نظام، دارای پست ترین و ارزان ترین جایگاه است. همه ی انسان ها از دید این نظام، تا زمانی که به نظام سود برسانند از حمایت نظام بهره مند می شوند و در غیر این صورت به لطایف الحیل از چرخه ی هستی حذف می گردند. سیستم آن چنان دقیق طراحی و اجرا شده و می شود که مو لای درزش نمی رود.(آخ که چقدر این عبارت را دوست دارم).

چه باید کرد… چرا از خود گذشت… چه چیزهایی باید داد… چه چیزهای به دست آورد… حق انتخاب با ماست… به شانس و قاپیدن فرصت ها فکر می کنم و به داستان “درتکاپوی معنا” ی آن کرم ها که سرانجام پروانه شدند… شهامت و جسارت رفتن آغازی بر پروانه شدن است یا ماندن و جنگیدن در میان جماعت گرسنه ی درنده؟! کدام از اینان که مانده اند قادرند پروانه وار پرواز کنند؟! از آنان که رفتند کسی خبری دارد؟!

شاید بردگان سرزمین اقویا خوشبخت تر از آزادگان سرزمین فقراء باشند! مگر نه آنکه ثروت، سیری و امنیت و آرامش و فرهنگ می آورد؟

دسته بندی موضوع