گاه نامه

. . . حسن . . .

در ذهنم هرچه به عقب برمی گردم، به یاد می آورم همیشه صورت و دستهای محمود پر از چین و چروک های عمیق و پوستش از آفتاب داغ و سوزنده ی آن دیار سوزان، سوخته و سیاه بود. صدای آرامی داشت و همیشه سرش به کار خودش گرم بود. زودتر از همه می آمد، بیشتر از همه زحمت می کشید و دیرتر از همه می رفت. اهل و عیالش هم از همه ی کارگرهای پدرم سنگین تر بود. سن و سالش در حدود پدرم بود ولی سه برابر پدرم، نان خور داشت. همیشه خندان بود و هرگز از چیزی نمی نالید. وفادار ترین کارگر پدرم بود و هرگز کسی از او دروغ نشنیده بود، بدی ندیده بود. یادم نمی آید او را در حال نماز یا عبادت دیده باشم، نمی دانم شاید هم عبادتش را پیش چشم دیگران انجام نمی داد.
تا پیش از انقلاب، مدرسه ای که می رفتم، خصوصی بود. گزینش سختی از بین طبقات خاص جامعه برای ورود به مجموعه ی آموزشی اش در نظر گرفته بودند. بعد از انقلاب، این گزینش، کم رنگ شد و بعد از شروع جنگ، کاملا از بین رفت. حال دیگر از همه طبقات جامعه در کلاس های درسی مدرسه دانش آموزان رنگ وارنگ وجود داشتند. دست بر قضا، حسن، پسر بزرگ محمود، با من هم کلاس شد. پسری آرام و قوی هیکل و بلند بالا بود. گمان می کنم از من دو سالی بزرگ تر بود که به خاطر مشکلات جنگ زدگی، نتوانسته بود دو سال اوج بحران جنگ را ادامه تحصیل دهد و حالا با من به یک کلاس می آمد. کلاس دوم راهنمایی بودیم. کم رو و خجالتی بود و همیشه فاصله ای از من و سایر هم کلاسی ها حفظ می کرد. بیشتر با دو نفر از هم کلاسی ها که مثل خودش از همان روستا به این مدرسه می آمدند می جوشید. البته با من خیلی خوب و صمیمی بود. یادم می آید یک روز که با یکی از بچه های دو سال بزرگ تر از خودم دعوایم شده بود، علی رغم نسبت فامیلی اش با دشمن من، جانب من را گرفت و آن فامیلش را کتک مفصلی زد.
از دبیرستان به بعد مدرسه های ما جدا شد. به جز گه گاه در موسسه کشاورزی پدرم، او را که برای کمک به پدرش در مواقع بحران های کاری به آنجا می آمد دیگر نمی دیدم. حرف چندانی هم با هم نداشتیم. باعبور از دوران شتابان بلوغ و نوجوانی هر دوی ما وارد دنیاهای دیگری شده بودیم. دنیای نوجوانی من پر از سیری و موسیقی و رقص و ورزش و تفریح و شادمانی و دختر بود و از دنیای او کاملا بی خبر بودم. هنوز هم بی خبرم.
سال ها پشت سرهم به سرعت سپری شدند. ترم پنجم دانشگاه بودم که شبی پدرم خسته و مانده به خانه آمد و به سختی، ماجرای پیش آمده را برایمان گفت. آن روز صبح، مثل روزهای دیگر برای حسن و پدرش شروع شده بود. حسن که به تازگی از خدمت سربازی به خانه و روستا بازگشته و اکنون تنها فرد دارای مدرک تحصیلی دیپلم در فامیل و خانواده اش که حتی تا پنجم ابتدایی هم سواد نداشتند بود را در همان روزها به نامزدی دخترعمویش درآورده بودند تا در هفته های بعد با یکدیگر ازدواج کنند. حسن می رفت تا نان آور خانواده ی خودش بشود. روزها به پدرش کمک می کرد. آن روز هم تراکتور را از موسسه برداشته بود و با برادر خردسالش که به گمانم در حدود 4 یا 5 ساله بود برای انجام کارهای مزرعه که تا موسسه در حدود 3 کیلومتر فاصله داشت راهی شده بود. تمام مدت روز را به بسته بندی گندم های درو و خرمن شده پرداخته بود و نزدیک های غروب آفتاب، با برادرش سوار بر تراکتور راهی روستا و موسسه شده بود. در میان راه، ناگهان کنترل تراکتور برای لحظه ای از دستش خارج شده و به روی پشته ای از خرمنی کاه مجاور جاده منحرف شده بود. سینه ی زیر تراکتور به قله ی خرمن چسبید و چرخ های عقب تراکتور از زمین اندکی بلند شدند. حسن هرچه اندیشید نتوانست راهی برای جابجا کردن تراکتور روشن پیدا کند. تنها راهی که به ذهنش رسید این بود که با دست کمی از کاه های زیر سینه ی تراکتور را جابجا و خالی کند تا با پایین آمدن تدریجی چرخ های تراکتور و تماس آنها با زمین بتواند دوباره تراکتور را به سمت روستا و موسسه به حرکت درآورد.
تلاش شدیدی را شروع کرد و کم کم با کمتر شدن ارتفاع پشته ی کاه، تراکتور به زمین نزدیک تر می شد. ناگهان با سُرخوردن مقدار زیادی کاه از زیر تراکتور، شاسی سنگین تراکتور بر روی کمر حسن قرار گرفت و سینه و صورت او را به باقی مانده ی پشته ی کاه چسبانید. اکنون چرخ ها با زمین برخوردهایی می کردند و تکان های شدیدی به بدن گیرافتاده ی حسن می دادند. به فاصله ی کوتاهی توفانی از کاه به هوا برخاست و ریه های حسن با هر دم و بازدمش از کاه پُر و پُر تر می شدند. حسن از هوش رفت.
برادر کوچک حسن گریه کنان به سمت روستا می دود. حدود یک و نیم کیلومتر برای پاهای پسر بچه ی 5 ساله مسافت زیادی است. نمی دانم چقدر طول می کشد تا اهالی روستا را متوجه کند و خودشان را به حسن برسانند. حسن را نیمه جان در حال اغما با ریه های سوراخ سوراخ و خراشیده و زخمی پُر از کاه به بیمارستانی در نزدیکی روستا می رسانند. پدر تا اینجا را گفت و دیگر نتوانست بماند. به رئیس بیمارستان که از دوستان مان بود تلفن کرد و عازم بیمارستان شد. حسن را دو روز در بیمارستان زنده نگاه داشتند و سرانجام حسن از دنیا رفت. پدرم از شدت اندوه، تراکتور را فروخت، پول تراکتور و تمام مزرعه را به محمود بخشید.
آن روزها خیلی چیزها را نمی دیدم. به فاصله ی کوتاهی از این ماجرا، شاید یک سال شاید دو سال اما بیش از این نبود، پدرم همه ی موسسه را تعطیل کرد و از آن دیار و از این دیار کوچ کرد و رفت. سه سال بعد، محمود که دیگر هرگز نتوانسته بود از آن مصیبت کمر راست کند، ناگهان از دنیا رفت. آن موسسه دیگر هرگز کار نکرد و تا امروز که بیست و سه سال از آن ماجرا می گذرد، هنوز تعطیل است. امروز پدرم هم از دنیا رفته است و اگر دنیای دیگری باشد، حتما باز هم هر سه پیش هم و دوست و یاور هم هستند. خدا هر سه شان را بیامرزد.

دسته بندی موضوع