آن روز هیچیک از دو برادر، علی یازده و محمد پانزده ساله، فکرش را هم نمی کردند چه ماجرایی در انتظارشان است. مثل همه روزهای گذشته، کارگرها را با اتومبیل وانت جیپ پدر، به مزرعه بردند و در زمانی که کارگرها به دروی یونجه ها مشغول بودند، دو کودک برای گذران زمان و تفریح، دو تفنگ بادی ساچمه ای خود را برداشتند و به میان گندمزارهای سرسبز اطراف که حالا به اندازه ی حدود یک متر قد کشیده بودند رفتند.
گنجشک های زیادی در اطراف شان می نشستند و دوباره پرواز می کردند. به محض اینکه به سمت گنجشکی نشانه می گرفتند، پیش از شلیک، پرواز می کرد و در فاصله ای دورتر دوباره بر خوشه ی گندمی می نشست. انگار گنجشکان، تفنگ را می شناختند.کم کم از اینکه نتوانسته بودند گنجشکی شکار کنند بی حوصله و خسته تصمیم گرفتند به سوی هدف های ثابتی مانند تنه ی درختی یا یک جعبه کوچک هدف گیری و تیراندازی کنند. به زودی این بازی هم آن ها را خسته کرد و با هم قرار گذاشتند مثل فیلم های پلیسی با هم دزد و پلیس بازی کنند. بنابراین هردو در فواصلی دور در بین گندم ها مخفی شدند و تا یکی سرش را بالا می آورد دیگری به سوی او البته با کمی فاصله هدف گیری و شلیک می کرد. صدای صفیر تیر که از چند متری گوش شان می گذشت به هیجان این بازی لحظه به لحظه اضافه می کرد.
باز هم دلشان هیجان بیشتر می خواست بنابراین مدت زمان مخفی شدن را طولانی تر کردند، در نقطه ای به میان گندم ها پایین می رفتند و مخفیانه مکان خود را تغییر داده و از مکان دیگری سربر می آوردند و تیرها را با فاصله های نزدیک تر به سوی هم شلیک می کردند. تا اینکه یکبار که علی مدتی طولانی تر از همیشه مخفی شده بود، محمد تیر را به سمتی که فکر می کرد علی از آن جابجا شده است شلیک کرد. ناگهان همزمان با شلیک تیر، سر علی در همان نقطه از میان گندمزار به بالا آمد و صدای تق محکم و بلندی در فضا پیچید و علی به میان گندم ها فرو افتاد و دیگر اثری از او دیده نشد.
هیاهوی گنجشک ها به سکوتی سهمگین تبدیل شد. برای لحظاتی به اندازه ی چندسال، محمد گیج و منگ ایستاده بود. رو به سوی کارگرها کرد و فریاد زد: کمک، کمک! علی تیر خورده! صدای چک و چک داس ها خاموش شد و خداکرم، سرکارگر افغانی پدرشان، سراسیمه به سمتی که محمد اشاره کنان می دوید، هجوم برد. علی با صورتی غرق خون، میان گندم ها نشسته بود و اشک می ریخت. تیرساچمه ای درست به ابروی راست او خورده و سوراخی به قطر دو میلی متر ایجاد کرده بود. خون زیادی از محل برخورد به بیرون می ریخت. خداکرم او را بغل کرد و به سمت اتومبیل وانت دوید. محمد لرزان و سراسیمه درون اتومبیل به دنبال دستمال کاغذی گشت اما نبود. ناچار دستمال لنگ اتومبیل را که تنها پارچه موجود بود، بر خون های روی صورت کشیدند و کمی هم اطراف زخم را پاک کردند. کارگرها با شتاب به پشت وانت سوارشدند و محمد به سرعت به سمت قلعه رانندگی کرد.
در میان مسیر،علی همچنان ساکت اشک می ریخت. به محمد می گفت، اصلا نگران نباش. به همه میگم تقصیر خودم بود. محمد از شدت اشک و هیجان به سختی می توانست اتومبیل های اطراف را ببیند. کارگرها در قلعه پیاده شدند و محمد و علی با اتومبیل به سرعت به سمت منزل شان که حدود پنج کیلومتردورتر بود رانندگی کردند.
ورود علی به خانه، با فریاد ترس مادر و مادربزرگ همراه شد. با چشم های مضطرب و وحشت زده جویای ماجرا بودند. علی مرتب جمله ی “تقصیر خودم بود” را تکرار می کرد و محمد ماجرا را سریع و به صورت مختصر برای آنها گفت. پدر با شنیدن فریادها، دوان دوان از حیاط خانه به داخل آمد و با شنیدن ماجرا علی را بغل کرد و به همراه مادر او را به بیمارستان نزدیک خانه بردند. یک ساعت بعد، که این مدت به محمد مانند یک عمر گذشت، علی را در حالی که پانسمان بزرگی بر ابرویش بود به خانه برگرداندند. محمد او را در آغوش گرفت و بوسید. علی هنوز تلاش می کرد او را دلداری دهد و می گفت چیزی نبود. دکتر گفت تیر داخل نرفته و فقط ضربه زده و به بیرون افتاده. همه ی اعضای خانواده کمی آرام شده بودند و از اضطراب ساعت پیش کمتر اثری دیده می شد. شب زودتر از شب های دیگر همگی که به شدت احساس خستگی می کردند، خوابیدند.
فردا صبح با مشاهده ورم زخم و ابراز شکایت علی از احساس درد در ابرو، دوباره پدر و مادر او را به بیمارستان بردند و این بار، اصرار کردند که از ابرو عکس رادیولوژی تهیه شود. عکس نشان می داد که تیر همچنان درون ابرو باقی مانده است. پزشک بلافاصله علی را به اتاق عمل برد و با بی حسی موضعی تیر را از صورت او خارج کرد. علی از خطر جسته بود. کوری یک چشم کمترین خطری بود که او را تهدید کرده بود. زندگی درس های بیشماری برای کودکان دارد. بعضی از این درس ها ارزان و برخی بسیار گران به دست می آیند.