گاه نامه

. . . فرود ، آن روی فراز . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 30 Jan 2012

از بدو تولد، انسان رو به پیشرفت دارد. تمام سیستم های آموزشی دنیا به ما یاد می دهند چگونه پیشرفت کنیم چگونه امروزمان پیشرفته تر از دیروزمان باشد همان گونه که فردایمان از امروزمان. همه ی خوش بختی و خوش حالی مان را  پیش چشم مان در گروی پیشرفت هر روزه مان تصویر کرده اند. علم  و ثروت و قدرت و سلامتی و امنیت و بهداشت و همه ی چیزهای خوب دیگر هرچه بیشتر داشتن شان موجب خوش بختی و خوش حالی بیشترمان می شود. گویا همیشه باید رو به بالارفتن داشت.

در زندگی واقعی، امکان اینکه یک انسان همواره بتواند در تمام مسیر زندگی خود از ابتدا تا انتها بدون هیچ نوسانی مسیر پیشرفت را در همه ی امور مطلوب خود طی کند، امری محال است.  هر بالا رفتنی را سرانجام پایین آمدنی است. در هیچ خانواده و مدرسه و دانشگاهی پایین آمدن را یاد نمی دهند. هیچ آدم موفقی را نمی توان یافت که در مسیر موفقیت، پایین آمدن را تجربه نکرده باشد تا سرانجام به قله ی موفقیت دست یافته باشد. اهمیت فراگیری چگونه پایین آمدن بیشتر از اهمیت فراگیری چگونه بالا رفتن نباشد، کمتر از آن نیست.

وقتی ما آدم ها پایین آمدن را هم یاد بگیریم دیگر هرگز شاهد این همه بی عدالتی ناشی از زیاده خواهی ها و جنگ ها و کشتارها و تبعیض ها نخواهیم بود. وقتی پایین آمدن را بلد نباشیم، هرگز از بالا رفتن مان آنگونه که باید، لذت نخواهیم برد. همیشه ترس از پایین افتادن همراه مان خواهد بود حتی اگر مخفی اش کرده و هرگز کلمه ای درباره اش بر زبان نیاوریم. ترسی است که موجب زیاده خواهی هرچه بیشترمان شده و هرچه بیشتر ما را از احساس خوش حالی و خوش بختی از داشته هامان در هر پله ای از پیشرفت که  قرار داشته باشیم، دورمان می کند.

وقتی اساس زندگی بر عدم قطعیت (نسبیت) است، باید هر انسانی زندگی در "عدم قطعیت" را بیاموزد ولی برعکس، به ما یاد می دهند هرچه بیشتر در پی قطعی ساختن همه ی امور زندگی با توسل به مشتی قراردادهای ساختگی باشیم.

 

. . . هدف زندگی . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 26 Dec 2011

یکی از دوستان صمیمی اش را بعد از سال ها دید. دل پری داشت. از آدم ها و آدمی که خیلی بهش نزدیک بود. می گفت:

بعضی از آدم ها رو می بینم چقدر "خنثی" هستند. امروزشان با دیروزشان هیچ فرقی ندارد. چقدر خوش حال تر خواهند بود اگر هیچ موضوعی در سراسر روز و هفته و ماه و سال و عمر پیش نیاید که مبادا "روزمره گی" خنثی زده شان را اندکی پس یا پیش کند. هدف اینان از زندگی، صرفا همان روزمره گی ساده و آرام شان است و بس. تفاوتی میان درک اینان از زندگی با درک گیاهان نیست. به همان اندازه یکنواخت و بی حاصلند. دلم می خواهد به او بگویم اگر تو به دنیا نیامده بودی چقدر خوش تر به حال بشریت شده بود، وقتی که هستی و بودن یا نبودنت هیچ تفاوتی به حال جهان نمی کند. وقتی حتی به قدر یک هزارم میلی متر، بر مسیر زندگی ردی از تو به جای نخواهد ماند. حتی عرضه ی … هم نداری. به او بگویم تو از مسئولیت فرار می کنی که مسئولیت پذیری، زندگی نباتی تو را سراسر دگرگون می کند. تو از هر مسئولیتی فراری هستی و چقدر استادی در پیچاندن هرکسی که امید واهی  داشته بلکه بتواند به نوعی مسئولیتی (هرچند ساده و کوچک) را برای مدت کوتاهی به تو بسپارد. حتی … هم بلدی اما نمی کنی. این ساده ترین مسئولیت هم برای تو دشوار است.

به دوستش گفت:

یقینا او هم وقتی تلاش شبانه روزی ترا می بیند پیش خودش فکر می کند عجب احمق هایی پیدا می شن که اینجوری تلاش می کنن تا بتونن به دیگرانی که از خانواده شان شروع می شود تا جامعه و نهایتا به بشریت خدمت یا خدماتی ولو ناچیز به قدر خودشان کنند. تو راه خودت را برو، او هم راه خودش را خواهد رفت اما بدان و آگاه باش امثال تو به امثال او سواری نمی دهند. اگر هم مدت کوتاهی داده باشند، به زودی با پای پیاده ادامه مسیر زندگی خواهد داد و آن روز فرصت های بی شماری را وانهاده است.


پی نوشت:

متن بالای زاییده ی تخیلات من است. همه می دانیم اصلا همچین آدمی تا به این حد منقعل در هیچ کجای دنیا یافت نمی شود.

. . . صفیر . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 18 Dec 2011

هیچ کدام از دو برادر، علی یازده و محمد پانزده ساله، فکر نمی کردند آن روز چه ماجرایی منتظرشان است. مثل همه روزهای گذشته، کارگرها را با اتومبیل وانت جیپ پدر، به مزرعه بردند و در زمانی که کارگرها به دروی یونجه ها مشغول بودند، دو کودک برای گذران زمان و تفریح، دو تفنگ بادی ساچمه ای خود را برداشتند و به میان گندمزارهای سرسبز اطراف که حالا به اندازه ی حدود یک متر قد کشیده بودند رفتند.

گنجشک های زیادی در اطراف شان می نشستند و دوباره پرواز می کردند. به محض اینکه به سمت گنجشکی نشانه می گرفتند، پیش از شلیک، پرواز می کرد و در فاصله ای دورتر دوباره بر خوشه ی گندمی می نشست. انگار گنجشکان، تفنگ را می شناختند.کم کم از اینکه نتوانسته بودند گنجشکی شکار کنند بی حوصله و خسته تصمیم گرفتند به سوی هدف های ثابتی مانند تنه ی درختی یا یک جعبه کوچک هدف گیری و تیراندازی کنند. به زودی این بازی هم آن ها را خسته کرد و با هم قرار گذاشتند مثل فیلم های پلیسی با هم دزد و پلیس بازی کنند. بنابراین هردو در فواصلی دور در بین گندم ها مخفی شدند و تا یکی سرش را بالا می آورد دیگری به سوی او البته با کمی فاصله هدف گیری و شلیک می کرد. صدای صفیر تیر که از چند متری گوش شان می گذشت به هیجان این بازی لحظه به لحظه اضافه می کرد.

باز هم دلشان هیجان بیشتر می خواست بنابراین مدت زمان مخفی شدن را طولانی تر کردند، در نقطه ای به میان گندم ها پایین می رفتند و مخفیانه مکان خود را تغییر داده و از مکان دیگری سربر می آوردند و تیرها را با فاصله های نزدیک تر به سوی هم شلیک می کردند. تا اینکه یکبار که علی مدتی طولانی تر از همیشه مخفی شده بود، محمد تیر را به سمتی که فکر می کرد علی از آن جابجا شده است شلیک کرد. ناگهان همزمان با شلیک تیر، سر علی در همان نقطه از میان گندمزار به بالا آمد و صدای تق محکم و بلندی در فضا پیچید و علی به میان گندم ها فرو افتاد و دیگر اثری از او دیده نشد.

هیاهوی گنجشک ها به سکوتی سهمگین تبدیل شد. برای لحظاتی به اندازه ی چندسال، محمد گیج و منگ ایستاده بود. رو به سوی کارگرها کرد و فریاد زد: کمک، کمک! علی تیر خورده! صدای چک و چک داس ها خاموش شد و خداکرم، سرکارگر افغانی پدرشان، سراسیمه به سمتی که محمد اشاره کنان می دوید، هجوم برد. علی با صورتی غرق خون، میان گندم ها نشسته بود و اشک می ریخت. تیرساچمه ای درست به ابروی راست او خورده و سوراخی به قطر دو میلی متر ایجاد کرده بود. خون زیادی از محل برخورد به بیرون می ریخت. خداکرم او را بغل کرد و به سمت اتومبیل وانت دوید. محمد لرزان و سراسیمه درون اتومبیل به دنبال دستمال کاغذی گشت اما نبود. ناچار دستمال لنگ اتومبیل را که تنها پارچه موجود بود، بر خون های روی صورت کشیدند و کمی هم اطراف زخم را پاک کردند. کارگرها با شتاب به پشت وانت سوارشدند و محمد به سرعت به سمت قلعه رانندگی کرد.

در میان مسیر،علی همچنان ساکت اشک می ریخت. به محمد می گفت، اصلا نگران نباش. به همه میگم تقصیر خودم بود. محمد از شدت اشک و هیجان به سختی می توانست اتومبیل های اطراف را ببیند. کارگرها در قلعه پیاده شدند و محمد و علی با اتومبیل به سرعت به سمت منزل شان که حدود پنج کیلومتردورتر بود رانندگی کردند.

ورود علی به خانه، با فریاد ترس مادر و مادربزرگ همراه شد. با چشم های مضطرب و وحشت زده جویای ماجرا بودند. علی مرتب جمله ی “تقصیر خودم بود” را تکرار می کرد و محمد ماجرا را سریع و به صورت مختصر برای آنها گفت. پدر با شنیدن فریادها، دوان دوان از حیاط خانه به داخل آمد و با شنیدن ماجرا علی را بغل کرد و به همراه مادر او را به بیمارستان نزدیک خانه بردند. یک ساعت بعد، که این مدت به محمد مانند یک عمر گذشت، علی را در حالی که پانسمان بزرگی بر ابرویش بود به خانه برگرداندند. محمد او را در آغوش گرفت و بوسید. علی هنوز تلاش می کرد او را دلداری دهد و می گفت چیزی نبود. دکتر گفت تیر داخل نرفته و فقط ضربه زده و به بیرون افتاده. همه ی اعضای خانواده کمی آرام شده بودند و از اضطراب ساعت پیش کمتر اثری دیده می شد. شب زودتر از شب های دیگر همگی که به شدت احساس خستگی می کردند، خوابیدند.

فردا صبح با مشاهده ورم زخم و ابراز شکایت علی از احساس درد در ابرو، دوباره پدر و مادر او را به بیمارستان بردند و این بار، اصرار کردند که از ابرو عکس رادیولوژی تهیه شود. عکس نشان می داد که تیر همچنان درون ابرو باقی مانده است. پزشک بلافاصله علی را به اتاق عمل برد و با بی حسی موضعی تیر را از صورت او خارج کرد. علی از خطر جسته بود. کوری یک چشم کمترین خطری بود که او را تهدید کرده بود. زندگی درس های بیشماری برای کودکان دارد. بعضی از این درس ها ارزان و برخی بسیار گران به دست می آیند.

. . . مسئولیت دانشمندان . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 13 Dec 2011

زمان هایی بود که برای یک رفت و برگشت نامه از این سر دنیا به آن سر دنیا باید ماه ها بلکه سال ها زمان صرف می شد. زمان هایی بود که برای یافتن پاسخ یک پرسش، باید تا کوه قاف می رفتی تا بتوانی پاسخ ات را پیدا کنی.زمان هایی بود که دانستن، هزینه و زمان زیادی لازم داشت.

در آن زمان ها با وجود آن همه سختی و کمبود، دانشمند کسی بود که به همه ی علوم آن روز اشراف کامل داشت. در همان حالی که طبیب و منجم و ریاضی دان بود، شعر هم می گفت! به تدریج علوم و گستره هر علم، آنقدر گسترده شد که تا دیروز،دانشمندی اگر ستاره ها را می شناخت، شعر نمی توانست بگوید، چاره ی یک سرماخوردگی ساده را هم نمی دانست. پس به راحتی دانشمندان دسته بندی شدند.

اما امروز شاهد دوره ی جدیدی در حوزه ی دانش هستیم. دوره ای که به کمک انفجار اطلاعات، زیر سایه ی دانش اطلاع رسانی و فن آوری های جدید، با صرف تقریبا هیچ هزینه یا زمانی، می توان به هر دانشی دست پیدا کرد. باز هم دوره ای پیش آمده که هر دانشمندی می تواند به همه علوم دوره ی خود اشراف و دسترسی سریع، ارزان و راحت داشته باشد. بی هیچ محدودیتی!

احساس می کنی چه مسئولیت سنگینی بر دوش توانمندت گذاشته شده؟ هر تخصص یا دانشی که داشته باشی یا سن ات هرچقدر کم یا زیاد باشد یا متعلق به هر کشور یا گروه و نژاد باشی فرقی ندارد، دانشمند هستی و اگر با این همه امکانات و اطلاعات نتوانی آن گونه که شایسته ی شأن دانشمند توست، پیشرفت کنی و زمینه ساز پیشرفتی متضمن زندگی ای بهتر و مناسب تر برای خودت و همگان باشی، زندگی را مفت باخته ای!

شاهد هستیم زیاد شدن امکانات و رفاه ناشی از آن، عمدتا موجب تنبلی بشر شده است و بس.

. . . روی چو ماهت، تیر نگاهت . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 24 Nov 2011

یکی از زیبا ترین کارهای کورش یغمایی موجب شد این نوشته به دنیا بیاد. شکار آهو! می خوام برم کوه شکار آهو، تفنگ من کو لیلی جان تفنگ من کو!

آلبوم ماه و پلنگ را خیلی دوست دارم. اشعار معاصر زیبایی را گلچین کرده مخصوصا شعر کوچه ی فریدون مشیری را که بسیار دوستش می دارم. آلبوم گل یخ هم بسیار زیباست.

ویکی پدیا درباره ی او این چنین می گوید. او را همشهری و همزادگاه رئیس جمهور کنونی ایران می داند. از پسرش کاوه نیز این چنین گفته است. اما خود او درباره ی خود چنین گفته است. دوستداران او در اینجا دور هم جمع شده اند و او را دوست می دارند و درباره ی او چنین می گویند. گروهی نیز همه ی آلبوم های او را در اینجا برای دریافت اینترنتی قرار داده اند.

. . . ساختارشکنی . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 09 Nov 2011

نوسازی

وقتی فروپاشی هر روزه اش به دست مشتاق کارگران را می بینیم، انواع حس ها مجال حضور پیدا می کنن. نوستالژی عجیبی سراغ مون میاد. وقتی به دانشگاه رسوندمت و برگشتم هنوز هوا ابری بود و من هنوز با همون حس ها درگیر بودم. دوربین روشن کردم و این عکس رو که شاید آخرین عکس این عمارت زیباست، گرفتم. اون آجرهایی که به دقت تخریب شدن و کنار کوچه روی هم چیده شدن با هر بیننده ای به زبون بی زبونی هزاران حرف می زنن. هزاران خاطره از ماجراهایی که طی نیم قرن حضورشون تو اون خیابون و اون خونه دیدن، تو دل شون دفن کردن. شنیدن صداشون سخت نیست. کافیه کمی گوش به صداهای مزاحم این روزها ببندیم.

اومدم پشت میزکارم نشستم و بی وقفه واژه ی Deconstruction  مثل پتک تو سرم می کوبید. با کمی جستجو چیزای جالبی خوندم. افکار و فلسفه ی کسانی مثل دریدا که عاشق ساختارشکنی بودن رو باز دیدم. میگن اگر ساختارشکنی نبود، ما انسان ها هم اینی که امروز هستیم نمی بودیم و شاید هنوز تو غارها زندگی می کردیم. راستی مگه خود من و تو کم ساختارشکنی کرده ایم؟

همیشه در پس هر ساختارشکستنی ، ساختنی از نو هست. نوستالژی ، این یار همیشگی ساختارشکنی، به خاطر غصه ی از دست دادن یا مرگ چیزی سراغ مون میاد و در ادامه منتظر ساختن چیزی نو می مانیم. وقتی ساخته شد، لذتش را می بریم و همینطور این زنجیره تا به ابد ادامه خواهد داشت.

باشد تا چیزهایی که ساخته ایم و ساخته اند و می سازیم و می سازند، همیشه بهتر از چیزهایی باشند که ساختارشکسته ایم و ساختارشکسته اند.

و الا مفت باخته ایم و مفت باخته اند!

باز هم یاد خیام محبوبم می افتم که می گفت:

جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوســــه ز مهر بر جبین می زندش

این کوزه گــــــــر دهر چنین جام لطیف
می سازد و بــــــاز بر زمین می زندش

بعدا نوشت: به منظور بیشتر روشن شدن منظور از نوشته ی بالا، در مورد دریدا و فلسفه اش اشاره به متن زیر خالی از لطف نیست گرچه منظور این نوشته ی من صرفا “تخریب قدیمی و نوسازی جدید” و برداشت ذهن ما از هرچیز قدیمی و جدید بوده است. به تعداد آدمیان می تواند برداشت ها متفاوت باشد. تاویل متن که بیشتر منظور دریدا بوده است، نگاهی کلی تر به موضوع دارد.

“تقابل های دوتایی همچون روز و شب، مرد و زن، ذهن و عین، گفتار و نوشتار، زیبا و زشت و نیک و بد همواره در فلسفه غرب مطرح بوده است. از زمان افلاطون تا کنون همواره یکی بر دیگری برتری داشته است. ولی به نظر دریدا هیچ ارجحیتی وجود ندارد. او این منطق سیاه و سفید و مسئله یا این یا آن را رد مردود می داند.

به عنوان مثال، در فلسفه غرب همیشه گفتار بر نوشتار به دلیل حضور گوینده ارجحیت داشته است. ولی به عقیده دریدا، معنای متن را گوینده تعیین نمی کند، بلکه شنونده و یا خواننده متن است که با توجه به ذهنیت و تجربه خود این معنا را که می تواند متفاوت از منظور و غرض گوینده یا مولف باشد مشخص می کند. لذا لزوما گفتار بر نوشتار ارجح نیست.

 باید عنوان شود که تعریف دقیق و مشخصی از دیکانستراکشن وجود ندارد، زیرا هر تعریفی از دیکانستراکشن می تواند مغایر با خود دیکانستراکشن تفسیر و تاویل شود. خود دریدا می گوید : دیکانستراکشن کردن یک متن به معنای بیرون کشیدن منطق ها و اسنتباطات مغایر با خود متن است. در واقع گسترش درک مجازی است.”

. . . آکواریوم . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 24 Oct 2011

یکی از بهترین کارهایی که می تونه خستگی خیلی از نامردمی ها رو از وجودم دور کنه، تعویض آب آکواریوم برای این دوتا ماهی باقی مانده است.

. . . سلامتی (3) . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 23 Oct 2011

می خواهید صدسال زندگی کنید؟

کافی است هفت نکته ی طلایی را رعایت کنید:

1-      حفظ وزن سالم

2-      نکشیدن سیگار

3-      کنترل سطح کلسترول

4-      تنظیم فشار خون

5-      مدیریت دیابت

6-      خوردن برنامه غذایی سالم

7-      داشتن فعالیت

لینک مربوطه

. . . زندان وطن . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 19 Oct 2011

گاهی اس ام اس جالبی به دستمون میرسه. یکی نوشته بود:

“با تاملی بر تبلیغات رسانه ای کانال های ماهواره ای خارج نشین، به سادگی می توان نتیجه گرفت ایرانیان امروز مردمانی چاق، معتاد، دارای ناتوانی جنسی، با بینی بزرگ و در پی مهاجرت به کانادا یا استرالیا هستند.”

دیروز تصادفا مکالمه ی تلفنی دو دوست را برایم تعریف کردند. یکی از دو دوست بسیار مشتاق مهاجرت از ایران به کانادا، تا جایی که “مهاجرت از ایران” را با عبارت “رهایی از زندان” تشبیه می کند. خیلی دردناکه آدم احساس کنه خونه براش زندان شده. کسی که خونه براش زندان شده، تن به خیلی چیزا میده که بتونه از زندان نجات پیدا کنه. یکی از دردناک ترین چیزایی که بهش تن میده، اینه که با خفت میره به جایی که باید با سرشکستگی به عنوان یک تروریست بهش نگاه بشه. توی خونه چون فقیر نیستی، همیشه از ناحیه ی یک اکثریت فقیر تهدید میشی (بیشتر از همه فقر فرهنگی منظورم است وگرنه با این اوضاع آشفته توزیع ثروت و عدالت، نمی دانیم کی فقیر مالی است و چه کسی ثروتمند واقعی). بیرون از خونه هم نام ایران و ایرانی با تحریم و ترور و … گره خورده.

باور کنیم هنوز ایران ما، برای هر ایرانی از هر نژاد و قبیله، بهترین کشور دنیا برای زندگی است. خیلی بی انصافی است اگر قدر امنیت کنونی ایران را ندانیم. نگاهی به کشورهای شیعه ی همسایه مان بیندازیم می بینیم چه بر سرشان آمده و میاید. جنگ بین شیعه و سنی در عراق و افغانستان و پاکستان بیداد می کنه. اگر هر آینه حکومت کنونی ایران، ضعیف شود، اوضاعی بسیار اسف بار تر در انتظار همه ی ما ایرانیان خواهد بود.

می گفت اگر این حکومت برود، یقینا حکومت بعدی که در ایران بر سر کار خواهد آمد، حکومتی سکولار(لامذهب) خواهد بود. گفتم، وقتی از کسی که فقر فرهنگی داره، طناب محکمی(حداقل به خیال و خواب خوش خودش) را باز بگیری، باید به جایش طناب محکم دیگری به دستش بدهی تا تعادلش به هم نخورد. هر طناب دیگری جز مذهب بخواهی به دستش بدهی، باید پیش از آن، شعورش را خانه تکانی کرده باشی. برای خانه تکانی شعور هم باید چند نسل کار فرهنگی مداوم بی وقفه بر روی بچه ها انجام بشه تا نتیجه بده.

انتظار اینکه جداکردن مذهب از سیاست برای مردم ایران، منجر به پیشرفت و ثبات کشور شود، خیالی خام است. شاید بهترین رخدادهایی که باید برای این مردم پیش می آمدند همین هایی بودند و هستند که در سی و سه سال پیش آمدند و کماکان دارند پیش می آیند. به قول مونتسکیو هر ملتی سزاوار حکومتی است که دارد.

 

. . . عجل فرجک . . .

ارسال شده توسط گاه نویس در تاریخ 15 Oct 2011

پدرم خاطره ای از اواخر حکومت پهلوی نقل می کردند. می گفتند سال های آخر حکومت و خصوصا سال آخر، کارمندان دولت به صورتی با ارباب رجوع ها رفتار می کردند که عمدا دشمن تراشی شود. که همه ناراضی از هر اداره ای بیرون بروند. هیچ کارمندی کارش را درست و به موقع انجام نمی داد و در پس همه ی این خراب کاری ها، تعمدی آشکار هویدا بود. به گونه ای اعتصاب خفته و بلکه بسیار مخرب تر و خطرناک تر از اعتصاب رخ می داده است.

این روزها و هفته ها و ماه ها که در اداره ی مشخصی به دنبال احقاق حق شرکت مان هستم، این خاطره ی پدرم در ذهنم رخنه می کند و مدام به خودم می گویم، احتمالا کارمندان آن روزگار نیز در انتظار فرج آقا بوده اند. اگر این گونه باشد، با صدای بلند می گویم:”عجل فرجک“! شاید بروم روی شیشه های خودروهایمان هم بنویسم!

فقط خدا کند وقتی بیاید که نوشدارو پس از مرگ سهراب نباشد…

 

دسته بندی موضوع